|
خدای همیشه مهربون من ، امروز یکی از زیباترین روزهای دنیاست. روزی که قلم خلقت تو بر آفرینش آخرین ستاره رقم خورده ، ستاره دوازدهم.
گاهی از دل تنگی خودم خنده ام می گیره! مگه نه این که هر کدوم از ما آدما دلمون می خواد یکی باشه که بشه باهاش از گفته ها و نا گفته ها گفت؟ مگه نه این که تو لحظه های خستگی به دنبال کسی هستیم که بتونیم در کنارش به آرامش برسیم؟ خب ، مگه تو این آخرین ستاره رو برامون نگه نداشتی؟ پس چرا گاهی دل خسته میشیم و به درگاهت از زمین و زمون زاری می کنیم؟ راستی حضورشو باور داریم؟ اگه باور داریم پس چرا از یاد می بریم که او همون کسیه که می تونه پناه بی کسی هامون تو دل این دنیای بی رحم باشه؟ خدای من ، همیشه بهترین من ، یاریم کن تا از یاد نبرم حضور همیشه حاضر آخرین ستاره تو را ، و وقتی دلم به درد میاد از نامهربونی ها ، تنها درد دل با او مرهم زخم های بی شمارم باشه. دوستت دارم بهترین خدای دنیا..
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 14:0  توسط دردانه
|
خدای خوب من ، دلم می خواد حرف بزنم ، با تو ، فقط با تو. دلم می خواد فریاد بزنم ، دلم می خواد دلم گرفته. دلم می خواد فریاد بزنم و به تو فقط به تو بگم که خسته ام... اما.. اما خسته از چی؟ نمی دونم. یعنی من به همین زودی از مشکلات کوچیک و بی ارزش خسته شده ام ؟؟؟ یعنی بگم کم آورده ام ، اونم به این زودی و به این راحتی؟؟؟ نه ، نه. این واقعیت نداره. من از این چیزا خسته نیستم. من در مقابل این مشکلات ریز و بی ارزش کم نمیارم. خودت بهتر می دونی. من دلم گرفته. دلم تنگه. برای تو ، برای نگاه تو. دلم باز بی قراری می کنه. دلم هوایی شده. هوای رفتن به سرش زده دوباره... می دونی خدا جون.. من چی میگم؟ معلومه که می دونی. تو بهتر از هر کسی می دونی دردم چیه. تو بهتر از هر کسی درک می کنی چی می خوام. خب ، منم یه آدمم. اونم از جنس لطیف! حق دارم گاهی بهانه بگیرم. حق دارم گاهی دلگیر و خسته بشم... آخه می دونی ، گاهی یادم میره من بنده ام و تو خدا!!! می دونی خدا جون ، گاهی ما آدما جایگاهمون یادمون میره. فراموش می کنیم باید بندگی کنیم و بذاریم تو هم خداییتو بکنی...! اون وقته که همه چیز می ریزه به هم. اون وقته که احساس می کنیم نا توانیم و رسیدیم به آخر خط... خدای خوب من ، کمک کن هیچ وقت یادم نره که من بنده توأم و تو خدای من. کمک کن کاری رو انجام بدم که در توان منه. کمک کن تا بتونم صبوری کنم تو هم خدایی کنی. آخه صبر تو خیلی زیاده و دل من به اندازه دل یه گنجشک... خدای من ، کمکم کن از تو دلگیر و خسته نشم. کمک کن بتونم انتظار بکشم تا تو بهترین ها رو برام مقدر کنی... خدای خوب و مهربون من ، همیشه دوستت دارم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 17:30  توسط دردانه
|
مگه هر وقت میام سراغت باید حتماً
حرفی برای گفتن داشته باشم؟ خب ، مگه نمیشه فقط بیام؟
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:0  توسط دردانه
|
اذان ظهر جمعه که گفته میشه دنیا در سکوتی غریب فرو میره. انگار تمام وجود موجودات عالم می دونند که باید باز یک هفته دیگه صبوری کنند ، شاید... میگن غروب جمعه دل گیره ، ولی من میگم غروب جمعه پره از یه انتظار تازه و یک دنیا امید... و آدم ها زنده به امیدند ، که بدون امید ماندن و زنده ماندن مفهومی نداره..
ای تمام امید من ، این انتظار تنها انتظار برای آمدن آخرین ستاره تو نیست ، همچنان که آمدن بهار پس از هر زمستان تنها چرخه طبیعت نیست ، که پیامی است برای من و برای من ها... می دونم که این انتظار هم درسی است تا بدونم که همیشه انتظار تلخ و نا خوشایند نیست. اما چیزی که من میگم اینه که : اگه تو می خوای که صبر کنم و صبوری ، پس کمک کن تا صبوری رو بدونم ، یاریم کن تا توان انتظار رو داشته باشم. بهترین من ، می دونم صبر تو با صبر من در قیاس نمی تونه باشه ، اما تو می تونی کمک کنی تا پیش از اون که به مقصد برسم طاقت از کف نره و کاسه صبر لبریز نشه... خدای خوب من ، دست به سوی تو دراز کرده ام و از ته دل فریاد می زنم که تو بهترینی ، تو تنها امیدی و یگانه پناه.. میان من و خود فاصله نینداز که طاقتم دوریم نیست... دوستت دارم ، ای همیشه عاشق من و ای تنها معشوق دل تنهای من...
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 14:14  توسط دردانه
|
همیشه مهربون من، این منم. بنده تنهای تو. خسته تر از همیشه. خسته از غم روزگار نه ، که تو بهتر می دونی در برابر روزگار هرگز کم نمیارم. خسته ام ، خسته از دوری ، دوری از تو و از عنایت تو. دلم گرفته. گرفته از این همه خستگی و از این همه دوری. نمی خوام درد دل کنم که تو خودت همه چی رو می دونی. می خوام بگم بپذیر ، که می خوام بر گردم. می خوام بر گردم به آغوش گرمت. می خوام بازم نگاه سرشار از عشق تو رو داشته باشم. می خوام فقط من باشم و تو. بدون حضور هیچ غریبه ای... می دونم می پذیری هر بازگشتی رو. اما می خوام بگم دلم نمی خواد دوباره حتی برای لحظه ای این جدایی رو تجربه کنم. و این فقط عنایت تو رو می طلبه. می خوام بگم رهام نکن. می خوام فریاد بزنم اصلاً چرا باید رها بشم وقتی تو هستی و تا وقتی که تو رو دارم؟؟؟ گله دارم از این جدایی... گله دارم. آخه من تو رو داشتم و این همه خستگی رو تجربه کردم. آیا این حق من بود؟؟؟ حتی اگه حق من بود شایسته وجود تو نبود... منو ببخش از این گله بی جا ، که می دونم خودم مقصرم. ولی من که خودمو به تو سپرده بودم... این حق من نبود. این جواب من نبود. من گله دارم از تو. با تمام وجود فریاد می زنم این حق من نبود... و با تک تک سلول های بدنم تمنا می کنم با من نکن یک بار دیگه این کارو... بهترین من دیگه منو به خودم رها نکن... دوستت دارم همه وجود من ، عاشقتم همه هستی من...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 17:0  توسط دردانه
|
خدای خوب من، پس از مدت ها باز اومدم تا با تو بگویم، از دلتنگی هام. دیدم بر آخرین نوشته ام یکی مثل من نظری نوشته. دلم لرزید. مگه من این جا اومدم که ادعایی بکنم؟ مگه من خودمو نویسنده معرفی کردم؟ اصلاً مگه من برای دیگران نوشتم؟
تو بهتر از هر کسی می دونی که من این جا برای تو می نویسم. اصلاً میام که با تو بگم. حالا اگه این جا رو انتخاب کردم فقط به این خاطر بود که احساس کردم این جا میشه آدم یه چار دیواری واسه خودش داشته باشه که هر چی دلش می خواد بگه و بنویسه. بدون این که کسی کنجکاو بشه و بخواد سرک بکشه یا بخواد شخصیت و وجود آدم رو به خاطر نوشته هاش زیر سؤال ببره. نمی گم تحمل نظر دادن دیگرانو ندارم. اما از تو می پرسم. آیا این تو نبودی که قصه موسی و شبان رو آفریدی؟ آیا این تو نبودی که موسی رو مؤاخذه کردی که چرا اجازه نداد بنده تو به زبون خودش با تو حرف بزنه؟ پس حالا نوبت منه. بگو به این بنده نویسنده سرشار از روح و احساست که منم حق دارم با خدای خودم حرف بزنم. و حق دارم به هر زبونی که دلم بخواد حرف بزنم. بهش بگو من نه نویسنده ام و نه ادعايي دارم. من ترانه نگفتم که بخواد باب طبعی لطیف قرار بگیره یا نگیره. من فقط خواستم حرف بزنم. اونم با کسی که هر زبونی رو می فهمه و می پسنده. با کسی که هیچ نامه ای رو نخونده بایگانی نمی کنه. با کسی که نامه خونده شده منو کنار نامه پر از احساس و آهنگ تو نگه می داره...
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 8:24  توسط دردانه
|
خواستم هدیه ای بدهم به تو
نمی دانستم چه هدیه ای می توانم به کسی بدهم که خود صاحب همه چیز است اندیشیدم شاید قطره ای از قلبم بهترین باشد خواستم قطره ای از قلبم را بر گلبرگ شقایق پیشکش کنم تمام قلبم یک قطره شد و بر شقایق نشست دست به سوی آسمان بردم قطره پر کشید و در افق از نگاهم دور شد خواستم بروم گفتی : دردانه من ، بگو آن چه در دل داری نا گفته رفتن از درگاه من گناه است. گفتم : خدای من ، هدیه را باز پس گرفتن گناهی است بزرگتر گفتی : از من نه. و من گفتم : آفریدگارا ، از آن چه دادم قطره ای می خواهم تا هدیه کنم به بنده ای از بندگان تو. و دیدم تمام قلبم قطره ای شد و بر شقایق نشست. گفتم : به من بگو هدیه ای که به درگاه تو آمده و باز گشته به چه کسی هدیه کنم تا آن را به درستی پاس دارد؟ و تو گفتی : او را آزاد بگذار تا جایگاه من است خود راه خود و جای خود را می یابد. و من ...
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 9:13  توسط دردانه
|
سپیده در راه است و من چشم بر آسمان
افق تا افق ٬ کران تا کران به دنبال یک نگاه تو می کاوم به من نگاه کن به عمق جان خسته ام نظری این منم ٬ بنده خسته درمانده تو این منم ٬ دردانه تو این منم ٬ همه نیاز در برابر خالق بی نیاز این منم ٬ آمده ام به سوی تو ٬ با وجودی مالامال از نیاز نیاز با تو بودن نیاز در تو بودن این منم ٬ ایستاده بر حضور ٬ در برابر یگانه وجود موجود این منم ٬ سراپا خواهش ٬ سراسر نیاز طالب یک نگاه تو و نیازمند یک نوازش تو پس بر من نگاه کن که تنها نگاه تو آرامم می کند و بنوازم که تنها نوازش تو التیام می بخشد زخمهای کهنه ام را.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 9:47  توسط دردانه
|
رو به روی دلم ایستاده ام و به چشمهایم نگاه می کنم.
ته نگاهم چیزی هست که مرا به خود می خواند. چیزی که مرا به رفتن می خواند ٬ به سفر. دست به آینه می برم. موج ٬ موجی در آینه آینه یک دریچه است ٬ یک پنجره ٬ یک در ٬ یک راه ٬ یک جاده ٬ یک آغاز. باید بروم. باید آغاز کنم. باید سفر کنم. قدم بر می دارم ٬ در آینه. سفر آغاز می شود. می روم ٬ با سرعت نور ٬ نه ورای سرعت نور. با سرعت آغاز ٬ سرعت رفتن ٬ سرعت رسیدن دهلیزهای تو در تو. از جنس بلور ٬ نه از جنس نور ٬ نه مبدأ نور ٬ از جنس منشأ نور ٬ نور در نور. چیزی پیداست. می بینم. یک نور ٬ یک دریچه ٬ یک پنجره ٬ یک در. و یک فضا ٬ کران در کران. چه آشناست. محل قرار است نه جای ماندن. می شناسم. دل است. همان آینه. جای اوست ٬ اما من خودش را می جویم. پس کجاست؟ به اطراف می نگرم. یک راه می جویم. دیدم. یافتم. یک دریچه ٬ یک پنجره ٬ یک در ٬ یک راه ٬ یک آغاز ٬ آغازی دیگر باید رفت ٬ که مرا می خواند و مرا با خود می برد. می روم. باز دهلیزها ٬ باز سرعت نور ٬ نه ورای سرعت نور ٬ سرعت نور در نور ٬ سرعت بی نهایت در دهلیزهایی از جنس بی نهایت. می روم. می بینم. یک نور ٬ نه نور در نور. یک دریچه ٬ یک پنجره ٬ یک در. و یک فضا. فضایی از نور ٬ نه نور در نور ٬ مبدأ نور ٬ منشأ نور ٬ فضای بی نهایت ٬ بی نهایت در بی نهایت و رسیدم. آمدم. دیدم. همین است من در تو ٬ و تو در من دیدم اما... گفتن نتوانم. دیدم خودم را با او و او را باخودم اما...
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 12:3  توسط دردانه
|
|